صائن الدين على بن تركه

192

عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )

هر دم از شاخ زبانم ميوهء تر مىرسد * بوستانها رست از آن تخمم كه در دل كاشتى 156 هر زمانم شاخ اندوهى ز دل سر برزند * خود نمىدانم چه تخمست اين كه در دل كاشتى 101 ، 156 ز سوزم غافلى اى باد از آن گرد درش گردى * ز دردم فارغى اى گرد از آن در دامنش افتى 91 كه چون در تكاپوى بشتافتى * به شب روز بگذشته دريافتى 35 گفتم نهايتى بود اين درد عشق را * هر بامداد مىكند از نو بدايتى 95 ، 154 جايى كه عشق دست تطاول دراز كرد * معلوم شد كه عقل ندارد كفايتى 101 ، 156 بغداد همانست كه ديدى و شنيدى * رو دلبر نو جوى چه دربند قديدى 74 ، 142 مرهم چو نمىنهى مزن زخم آخر * چون دوست نه‌اى مباش دشمن بارى 60 بار مسيحا نكشد هر خرى * محرم دولت نشود هر درى 41 سوسن ز سر زبان درازى * شد در سر تيغ و تيغ‌بازى 41 چنين فصلى بدين عاشق‌نوازى * خطا باشد خطا بىعشقبازى 26 ، 109 بىواسطهء آب مى و سنگ ملامت * صوفى نكند خرقهء پشمينه نمازى 91 ، 152 تا تو چو عيسى به در دل رسى * بىخر و بىبار به منزل رسى 68